به من زنگ زدن.
و معجزه اتفاق افتاد.
با همان صدای ملوس کودکانه ...احتمالا همان رژ قرمز را زده بود.اما به جز ان معجزه که انتظارش را میکشیدم هیچ چی منو خوشحال نمیکرد هیچ خبری لز سمت این دختر ملوس و زیبا ....
احتمالا ان موقع ها کریم هم عاشق او شده بود...یا این عاشق اون.
به خودم نگاه کردم .جواب با خودم بود.وقتی من تکان خوردم کائنات هم باور کرد که خواسته من است .
و بعد همه چیز را فراهم کرد.
وقتی جایم عوض شد کائنات مرا جدی گرفت.گفت بیا پاداش تکان خوردنت.
حالا میدانم تکان که میخورم همیشه پاداشی برایم هست.و تا نشسته ام دنیا همینی است که هست....کسی تو را جدی نمیگیرد.
بهاران کوچک من وقتی قیام میکنی جدی میگیرنت...ادمها که مهم نیستند...خدا را میگویم.
وقتی بلند میشوی سزاوار میشوی تا خدا دستت را بگیرد.
پس به خودت ایمان داشته باش تا بتونی ایمان به خدا را در خودت عمیق کنی....عمیق عمیق...واقعی نه از روی نیاز و تظاهر و ...چمیدونم...
حالا میدانم تنها انها به خدا ایمان دارند که بلند میشوند.
تنبل ها چاقها افسرده ها سالها فاصله دارند....سالها.....