الان دارم اهنگ گوش میدم.
به گذشته نگاه میکنم...تو ای ساغر مستی ...حالا لالای لالاییی .....یه امشب شب عشقه...به گذشته نگاه میکنم.
امروز یه پیغام اومد از تخریب تاتر شهر...وحلقه اتحاد ادمها...بغض میکنم...زمونه رنگارنگه..شب و روزش یکی نیست.چرا یاد حسن ومهکامه و هما روستا می افتم نمیدونم.
من به جای همه شما گریه میکنم.
اگه پاریس زندگی میکردیم همه اعتصاب میکردن تا یه سالن رو نجات بدن.
اصلااگه پاریس بودیم اینقدر سالن داشتیم که کسی به فکر سالن صد سال پیش که فرح پهلوی روزی س در بهمن ماه ساخت نمیافتاد.
از حلقه میگن بچه ها.و اینکه جام خالیه .....کبوتر بچه کرده...کاش بودی و میدیدی...
هایده چه دل خوشی داره هنوز میخونه...نگو نگو نمیام...
من هم به ایران فکر میکنم به مامانی مامانم بابا بابک...و خیلیا
کاش پاریس یا هر کوفت دیگه ای مال ما بود...کمتر غصه داشتیم.خانواده ها پیش هم بودن..
یه بهونه واسه اشتی که نذاشتی
این تو هستی که بیایی با یه بوسه واسه اشتی
emrooz too centre pompidu ye nzmzyesh raghs bood
hame adama jam shode boodan
va harki mikhast oon vasat miraghsid albate age too oon klass sherkat karde bood
do ta pesar falaj siah poost boodan ke ba weelchair oomadan va raghsidan
boghz kardam
mani azadio fahmidamm
hichkas hich ghezavati nadasht
va oon dota ba azadi tamam miraghsidan o khodeshono ebraz mikardan
bedoon inke fek konan ba baghie fargh daran
hata shayad pish khodeshoon fek mikardan
az baghie ghashangtar ham miraghsan
font farsi in daneshgah ma nadare bacheha;;;;
mrooz sabtenam kadam va rasman daneshjoo shodam
tooy havay mehalood o barooni yade hamatoon boodam
hanooz khoone nadaram age doosti darin too paris ke behm komak kone lotfan begin be man
bebakhshid ke font farsi nadaram
delam ye pirashki dagh mikhad vay ke too in hava che hali mideeee
age vaght nashod khodafezi konam az hame doostam mazerat mikham
dg koli moragheb khodetoon bashin
migam che karaee mikonam injaaaa
khob?ok
میخواین راستشو بدونین؟دارم میرم از ایران .
ازهمتون خدافظی میکنم.
امیدوارم زود برگردم. و ببینمتون.
می ایم...خب؟
١٩١٨مندیگه جوون نیستم
1919
کارخونه های دستمال توالت همه شون ورشکست شدن.چون مواد اولیه شون خرج بانداژ واسه سربازای زخمی شده.اینجوریه که الان همه مردم بو گند گه گرفتن.
1920 روزها دارن به سرعت میگذرن....
اینا بخشی از دیالوگهای نقشم بود در تجربه های اخیر...
روزاها دارن به سرعت میگذرن!فردا همه چیز معلوم میشه...من دلم تنگ میشه .عذاب وجدان میگیرم...روزها چه زود گذشتن!چه زود!خیلی زود...
به من زنگ زدن.
و معجزه اتفاق افتاد.
با همان صدای ملوس کودکانه ...احتمالا همان رژ قرمز را زده بود.اما به جز ان معجزه که انتظارش را میکشیدم هیچ چی منو خوشحال نمیکرد هیچ خبری لز سمت این دختر ملوس و زیبا ....
احتمالا ان موقع ها کریم هم عاشق او شده بود...یا این عاشق اون.
به خودم نگاه کردم .جواب با خودم بود.وقتی من تکان خوردم کائنات هم باور کرد که خواسته من است .
و بعد همه چیز را فراهم کرد.
وقتی جایم عوض شد کائنات مرا جدی گرفت.گفت بیا پاداش تکان خوردنت.
حالا میدانم تکان که میخورم همیشه پاداشی برایم هست.و تا نشسته ام دنیا همینی است که هست....کسی تو را جدی نمیگیرد.
بهاران کوچک من وقتی قیام میکنی جدی میگیرنت...ادمها که مهم نیستند...خدا را میگویم.
وقتی بلند میشوی سزاوار میشوی تا خدا دستت را بگیرد.
پس به خودت ایمان داشته باش تا بتونی ایمان به خدا را در خودت عمیق کنی....عمیق عمیق...واقعی نه از روی نیاز و تظاهر و ...چمیدونم...
حالا میدانم تنها انها به خدا ایمان دارند که بلند میشوند.
تنبل ها چاقها افسرده ها سالها فاصله دارند....سالها.....
گفتم ما ؟ما تا حالا برف ندیدیم؟ما رو گرفتی؟
گفت مگه اونجا همش صحرا نیست؟
چشام چارتا شد...نه معلومه که نه.
گفتم من جایی هستم که هم زمان وقتی شمالش داره بارون میاد مرکزش داره باد میاد و کوههاش برفیه و جنوبش افتاب داره میسوزونه.
گفت برف؟شوخی نکن من که هرچی فیلم دیدم تو صحرا بوده.
عصبانی گفتم شماها حتی درس حسابی ام جغرافی نمیخونین.
شما واقعا ایکیو تون پایینه.
شما احمقین که اینهمه تحت تاثیر رسانه هایین.
و به خودم گفتم که ما از اونا احمق تر که تاریخ 5000سالمونو به فنا دادیم.
کار ما از اینام سختر بود.
از هیچ همه چی ساختن اونقدا سخت نیست که از 5000 سال تمدن هنر بشر دوستی و خوش نامی هیچ بسازی...خدایی این یکی سختتره و حقا که ما کارای سختو بهتر بلدیم.
راستی واسه خلیج فارس هنوز امضا هامون کمه بجنبیم....!
نوروزم میتونه بره تو تقویم سازمان ملل اگه همه امضا کنیم.
یه بار یه کار اسون کنیم...همین
بعضی ادما رو دوس داری حتی اگه زیاد نبینیشون.. حتی اگه بی معرفت باشن... مثل رضا صدیق میثم یوسفی ایدا مصباحی ارش افشار ماری سیاوش افشار حتی اگه دور باشن مثل نسیم ریاضی گلم...لیلیان...مانوئل... خاله هام دایی هام پرنیا زارا صدف نوید.... ا گاه اگه سر شلوغن :حامد بهداد پگاه اهنگرانی خاله منیژه اقای پرتوی عزیزو رحمانیان وسفیر گوگولو حتی عسل هایی مثل حسن معجونی...استادم...یا کارگردانم امیررضا کوهستانی و حتی ادمایی که خیلی باهات فرق دارن مثل اونا نیستی درکشون نمیکنی اما واست واقعا عزیزن مثل ارش خوشخو ..همیشه با من خوبه ومحبت داره گاهی دلم واسه مهدی کرم پور عزیزم تنگ میشه حتی با اینکه نمیشناسمش...اما دلم واسش تنگ میشه... یا پگاه پازوکی ید قول که جون منه و میخوام اینهمه طفلکی نبا شه و زود نشکنه. مامانی نفسم که هرگز کاری که میخواستم واسش کنم رو نکردم...یا پدرو مادرم که هرچی هستم انها بودن ... دلم تنگ میشه واسه خودم....که گاه دورم ازش. دلم واسه اقایی و مهربونی دور دورای امین تنگ میشه و همه داداشی های بابک که قدرشو ندونستم...اقا عسل عشق...بابک ! دیگه از کی بگم؟اینهمه ادم خوب اما همیشه احساس تنهایی...دنیا اینجوریه دیگه از مهدی کرم پور عزیز ممنونم که با زنگش یادم اورد خیلیها ازم دورن اما دلم واسشون تنگ میشه...خیلیا که ننوشتمشون... حتی شما اقای عموزاده عزیز
میدونم بزرگ شدن سخته سخته چون خودت رو در معرض همه چیز قرار میدی چون همش دیده میشی حلا دیگه به عنوان یک انسان و نه به عنوان یه کودک انسان...
سخته چون بزرگ شدی و شدی یه ادم عاشق
شایدم یه شکست خورده.شاید یه انسان معروف یه سیایت مدار یا شایدم یه پدری مادری چیزی.
به هر حال حالا دارن روت حساب باز میکنن
بزرگ شدن سخته اگه مذهبی باشی هرچی بزرگتری بیشتر گناه میکنی و به جهنم نزدیکتری.
اگرم کافری و به چیزی ایمان نداری اشتباهاتت فاحش تر میشه و به ان نابودی و پوچی که از دنیا واسه خودت ساختی نزدیک میشی...
شایدم بزرگتر که شدی احساس میکنی کمتر زندگیت وابسته به دیگرانه و مثل من شاید میای یک وبلاگ میزنی تا به خودت ثابت کنی هنوز وابسته ای و همه انسانها هرچی هم بزرگ بشن به ادمها شاید نه.ولی به قضاوت ادمها نیاز دارن.
من یا ادمایی مثل من میدونیم تا وقتی کاری میکنیم که مردم بهمون فحش میدن یا تشویقمون میکنن زنده ایم. وقتی مارا نبینن ما میمیریم.
شاید واسه اینه میخوایم ارتیست باشیم و با روشنفکری مون دیده بشیم...
وبلاگ میزنیم....چرا از قول بقیه میگم؟از قول خودم حرف میزنم.من میخوام به وسیله هنر یا همه شماها بگم به خودم که هستم!
بگم من هنوز هستم ...وبلاگ دارم پس هستم.همین...نه چون خیلی باحالم یا متفاوت چون میخوام باشمووبلاگم دارم!همین!
وبلاگم یعنی من هستم شمام هستین.پس شمام اگه کامنت میذارین چون میخواین باشین...همین!
لاقل واسه من این جوریه..پس بیاین پست میذارم کامنت بذارین و به من بگین که هستین ...
راستی راجع به دیده شدن میگفتم....اشتباه من اینه که برای دیده شدن فکر میکردم باید بزرگ شم....بزرگ شدم اما اگه بچه میموندم شاید بیشتر دیده میشدم...اگه بدونین وقتی بچه بودم چه عسلی بودم.......
قبلا بچه بودم الان نه قبلا ساذه بودم الان نه قبلا اعتماد میکردم الان نه قبلا عاشق بوذم الان نه اما قبلا همه رو دوس داشتم هنوزم همینطورم... پس هنوز هم خودو مم